دانایی
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : امیر مسعود قضایی
نظرسنجی
لطفا نظر بدهید








برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

                        
                http://s5.picofile.com/file/8129008250/%DA%86%D9%87_%DA%A9%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1_%D9%85%D9%86_%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87_1.png

 

درقدیم، ساختمان مسجد مقدّس جمکران در شهر مذهبی قم آنقدر وسعت نداشت که جمعیت بسیاری در آن جمع شود. راه ماشینی خوبی هم نداشت که مردم به سهولت بتوانند به آنجا بروند؛ لذا مسجد مقدّس جمکران تنها برای چند نفر عاشق پرحرارت آن حضرت باقی می ماند که آنها به هر قیمتی بود شب های جمعه خود را به آنجا می رساندند؛ ولی بقیه شب ها مسجد خالی بود که طبعاً درش را خادم مسجد می بست و می رفت. پیرزن باصفایی که شاید مکرّر خدمت حضرت ولی عصر(عج) در خواب و بیداری رسیده بود، پس از آنکه مسجد مقدّس جمکران را توسعه داده بودند، شب جمعه ای به مسجد مقدّس جمکران می رود و صدها بلکه هزاران نفر را می بیند که در مسجد و اتاق ها و حتی در فضای باز اطراف مسجد برای عبادت و توسّل به آن حضرت جمع شده اند و همه نسبت به آن حضرت عرض ارادت می کنند.خودش می گفت: من وقتی این جمعیت را دیدم و با جمعیت قبل از توسعه مسجد مقایسه کردم خیلی خوشحال شدم که بحمدالله مردم اطراف مولایم حجّه بن الحسن(ع) جمع شده اند و به آن حضرت اظهار علاقه می کنند، با این خوشحالی وارد مسجد شدم و اعمال مسجد را انجام دادم و سپس زیارت آل یاسین را خواندم و مقداری با زبان خودم با آن حضرت حرف زدم، ضمناً به آن وجود مقدّس عرض کردم: آقا! خیلی خوشحالم که مردم به شما علاقه پیدا کرده اند و شب ها جمعیت بسیاری در مسجد جمع می شوند و به شما اظهار علاقه می کنند.

سپس از مسجد بیرون آمدم و از غذای مختصری که در مسجد به همه می دادند خوردم و به یکی از حجره های مسجد – که قبلاً برای استراحتم آماده کرده بودم – رفتم و خوابیدم. در عالم خواب یا در عالم معنی دیدم حضرت بقیه الله(عج) به مسجد مقدّس جمکران تشریف آورده اند و میان مردم راه می روند؛ ولی کسی به آن حضرت توجّهی نمی کند. من به حضرت سلام کردم، آقا با کمال ملاطفت جواب دادند. کلماتم را که در بیداری خدمتشان عرض کرده بودم تکرار کردم و گفتم: آقا جان، قربان خاک پای شما گردم! خوشحالم که بحمدالله مردم به شما علاقه و محبّت بسیاری پیدا کرده اند. آن حضرت آهی کشیدند و فرمودند: همه ی اینها برای من به اینجا نیامده اند. بیا با هم برویم از آن ها سوال کنیم که چرا به اینجا آمده اند.

گفتم: قربان تان گردم! در خدمت تان هستم. در همان عالم در خدمت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه به میان جمعیت آمدیم، آن حضرت از یک یک مردم سوال می کرد: شما چرا اینجا آمده اید؟

یکی می گفت: آقا! مریضی دارم که دکترها جوابش کرده اند. دیگری می گفت: مستأجرم، خانه می خواهم. سوّمی گفت: مقروضم، فشار طلبکار مرا به در خانه شما دوانده است. چهارمی از شوهرش می نالید و پنجمی از دست زنش شکایت داشت و بالاخره هر یک حاجتی داشتند که در واقع برای برآورده شدن نیاز خودشان به اینجا آمده بودند.

حضرت فرمودند: فلانی! دیدی این ها برای من به اینجا نیامده اند؛ این ها تازه افراد خوب این جمعیت هستند که به من اعتقاد دارند و حاجت شان را از من می خواهند و مرا واسطه ی فیض می دانند و اگر از این ها بگذریم جمع بسیاری هستند که تنها برای تفریح به اینجا آمده اند، حتی بعضی از این ها به وجود من یقین ندارند. سپس در همان حال دیدم که یک نفر در قسمتی از مسجد نشسته که او برای آقا ولی عصر(عج) آمده است. حضرت فرمودند: بیا تا احوال او را هم بپرسیم.

در خدمت آقا در همان عالم خواب نزد سید معمّمی – که فکر می کنم از علما بود – رفتیم، او زانوهایش را در بغل گرفته بود و در گوشه ای نشسته بود و تا چشمش به آقا افتاد از جا پرید و به دست و پای آقا افتاد و گفت: پدر و مادرم و جانم به قربان تان! کجا بودید که در انتظارتان نزدیک بود قالب تهی کنم. حضرت دست او را گرفتند و او به دست آن حضرت بوسه می زد و گریه می کرد. آقا از او سوال کردند: چرا اینجا آمده اید؟ او چیزی نگفت و بر شدّت گریه اش افزود، حضرت دوباره سوال کردند: چرا اینجا آمده اید؟ او چیزی نگفت و بر شدت گریه اش افزود. حضرت دوباره سوال را تکرار کردند و او گفت: آقا! من کی غیر وصل شما را خواسته ام؟ من شما را می خواهم، بهشتم شمایید، دنیا و آخرتم شمایید، من یک لحظه ی ملاقات شما را به ما سوی الله نمی دهم.

جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم

                                         این متاعی است که هر بی سر و پایی دارد

آقا رو به من کردند و فرمودند: مثل این شخص که فقط برای من به اینجا آمده باشد چند نفری بیشتر نیستند که آن ها به مقصد می رسند.

       
                   http://s5.picofile.com/file/8129008292/%DA%86%D9%87_%DA%A9%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1_%D9%85%D9%86_%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87_2_png.jpg





برچسب ها: اباصالح المهدی(عج)، مسجد جمکران، بازیگر، عکس، ایرانی، آرایش، لباس،  




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic